تبليغاتX
رو سیاه جهنم
فرشته ای در جهنم به خواب رفت . تا رو سیاهی متولد شود ..
 

                    

 

                                                   ملکه نفر تی تی

 

 

 

چه نیکوست او ...

 

که منادی سعادت است ...وگیسوانش چون آبشار ...

 

چشم را مینوازد ..

 

وآوایش ...

 

که روح مرا از عشق لبریز می نماید ...

 

بنگر که چه شکوهی دارد ..

 

وه که او تجسم عشق است ..

 

ومرا حیران خویش ساخته است .

 

آخن آتن

 

 

 

اخناتن پیامبر

 

 

 

این شعر عاشقانه از فرعون آخن آتن است ، که برای همسرش ملکه نفر تی تی گفته واز

 

آنجائیکه این فرعون پیامبر بوده... شعر برای خدا گفته شده...

 

 ونه عشق زمینی ..

 

امید وارم حقیر توانسته باشم از طرفش حق مطلب راادا کرده باشم.

 

خدایش رحمت کند ..

        

 

 

 

چه نیکوست خالقمان ..

 

که مظهر حق است ..

 

وفرستادگانش چون آبشار ..

 

از رحمت او فرو میریزند ..

 

تا چشم حقیقت باز کنیم ..

 

بخود بنگر که مخلوق اوئیم ..

 

تا شکوهش را نظاره کنی ..

 

آری ..

 

او مظهر عشق است ..

 

که مارا حیران خویش نموده ..

 

 

                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:7  توسط رو سیاه جهنم | 

 

 

مهربان پدرم !

 

 

وقتی از دلتنگی های تنهایی ام به تنگ آمده بودم

 

 

وقتی دلم قبرستان رنج و غصه شده بود

 

 

و وقتی سیلابی از باران چشمانم

 

 

دشت چهره ام را ویران می کرد

 

 

در انتهای راهی نا معلوم به تو رسیدم

 

 

تو که چون فرشته ای نجات بخش

 

 

با محبتی بی پایان

 

 

در مسیر راهم  ایستاده بودی ...

 

 

آن هنگام

 

 

حصار مهربانیت مرا در بر گرفت

 

 

و اجازه نداد که به خندق های مصیبت فرو افتم

 

 

کلامت ... پیچک عشق را در قلبم رویاند

 

 

و همدلی صمیمانه ات

 

 

در اطراف حصار مهربانی

 

 

سبزه زاری از عشق و امید را برایم رویاند

 

 

من با تو دنیا را زیباتر از گذشته دیدم و

 

 

زشتی ها را در فراموش خانه ی ذهنم  مدفون ساختم

 

 

 

 

 

بهترینم !

 

 

من آن غنچه ی پژمرده ای بودم که

 

 

در آغوش محبت تو جان یافت و زنده شد

 

 

و تو ...

 

 

آن باغبان دلسوزی که از خود گذشتی

 

 

تا غم از چهره ام بزدایی

 

 

من همه رنج و عذاب بودم و تو امید و روشنی

 

 

روزهای دلتنگی ام به پایان رسید و

 

 

شکوفه ی لبخند بر چهره ام شکوفا گشت

 

 

و من این لبخند های زندگی را مدیون تو هستم

 

 

زبانم از سپاس تو قاصر و بیانم الکن است

 

 

در مقابل این همه بزرگواری تو

 

 

فقط می توانم بگویم :

 

 

عزیزترینم !

 

 

" همیشه دوستت دارم "

 

 

متن از دخترم  مهتاب

 

 *********************

 

مهتاب شب تارم ..

آنگاه که در ظلمت فرو رفتم ..

ابرهای تیره مرا در برگرفتند ..

تا آنچه که داشتم بروبایند ..

امید که میرفت ...

با چشمانی اشکبار میدیدم زمین خوردنم را ..

بی هویت گام بر میداشتم ..

شرمسار بودم از همه ..

از نسل آینده ..

از تاریخی که مرا به چشم سربازی  شکست خورده  میدید ..

از آنحضرت ..

حتی از خودم ..

در این آسمان سیاه ..

پرتوی مهتابی تو مرا امید بخشید ..

باتو ..

همه هستم . و بی تو هیچ ..

با تو ..

خوشبخت ترینم ..

و بی تو ..

یاس و نا امیدی ..

و آنگاه که به تو نگریستم ..

 

 

تو فاطمه شدی تا با نور مهتابیت ..

محمد را امید برخاستنی دوباره بخشی ..

و چه مهربان خدایی ست ..

که با لطفش ..

 گلی از بوستان خود را دخترم قرار داد ..

تا مهتاب شب تارم شود ..

و من استوار ظلمت را به سپیده برسانم ..

 

متن  از بابایی مهتاب ..

 

 

مهتاب عزیزم ..

وقتی این شعر را میخوندم ..

اشک از چشمانم جاری بود ..

ممنونتم دخترم ..

میدونی دختر گلم ..

من خوشبخت ترین پدر دنیا هستم ...

چون دختری مثل تو دارم که تمام وجودمه ..

برام خیلی عزیزی..

و دوستت دارم مهتاب  ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:31  توسط رو سیاه جهنم | 

بی هویت  

 

 

میدانم که حقیقت از واقعیت گریخته ..

چون واقعیت به فریب ما مشغول است ..

آری ..

روزگار ننگینی ست ..

دروغ لباسی از حق بر تن دارد ..

و آزادانه ..

گلهارا تازیانه میزند ..

 

 



دلم برای عشق میسوزد ..

گویی عجوزه ایست که برسرمیدان گدایی میکند ..

وچه بی هویت گام برمیدارد فرشته ی مرگ ..

گویی دخترکی زیباروست ..

اما ..

گلهای زرد زندگی می کارد ..

چه بیخیال از انقراض ..

جشن گرفته اند گنجشکها زیر شیروانی ..

 

 



و چه غم انگیز است ..

کر آه و ناله آدمها ..

که همانند قورباغه های سرگردان مرداب زندگی ..

از شادی شکار مگس های روزگار ..

شب را به سحر میرسانند ..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:59  توسط رو سیاه جهنم | 
 

ناله ای از جهنم

 

 

 

 

 

*************************************

د لي دارم پر از درد و پر از غم

 

نمي دانم غم دل كي شود كم

 

شكايت مي كنم از غم چو مجنون

 

دلي دارم پر از درد و پر از خون

 

غم عشقي كه بيچاره كند دل

 

دل ما همچو كِشتي مانده در گِل

 

بهاري بودم و خوشحال و خندان

 

ولي افسوس غم اُفتاد بر جان

 

شب و روزم گذ شته از حكايت

 

دگر چيزي نمانده جز شكايت

 

همه از درد و غم نالان و بي هوش

 

وجود من زغم گشته فراموش

 

كلام آخرم اي دوست اين است

 

كه تا غم هست دنيايم چنين است . 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:48  توسط رو سیاه جهنم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ فرشته ی جهنمی بود ..

اما آن فرشته از بهشت سر بر آورد ..

و مرا در جهنم رها کرد ..

در این جهنم..

در پی او روان خواهم شد ..

تا به اوبگویم ..

من روسیاه جهنمم .






نوشته های پیشین
اسفند 1386
بهمن 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM